متغیر20
#پارت_20
#متغیر
ماقراره کل روزو باهم باشیم و آیا قراره که کل روز اینقدر کسل کننده باشه؟؟؟!
بی تفاوت،به کارش ادامه داد. عصبی چاقو رها کردم
+ای بابا.
ترسیده برگشت سمتم دلم میخواست خفش کنم انگار عقده کرده بودم و باکارهای این درحال فوران کردن بود
-هیسس اروم باش دختر من فوقش تا فردا اینجا باشم...
+چی!!؟
-قانون همینه
آهی کشید و ادامه داد باآمدن خدمتکار جدید اون قبلی میره دیگه...
+یع..یعنی من داخل این خونه که اندازه یک شهر هست تنها میشم؟!
با سر حرفمو تایید کرد
+تو..توچندسال اینجا کار میکردی؟!
-از 18 سالگی
ساعقه ای درمغزم زده شد
+العان چند سالته؟
-35.
سرم بخاطر دردی که گرفته بود روی میزگزاشته بودم باشنیدن عددی که از سنش شنیدم به سرعت نور سرم بلند کردم خدای من اصلا به یک زن 35 ساله نمیخورد خیلی شکسته شده بود خودش وقتی نگاه خیره ام رادید متوجه شد لبخند غمگینی زد و به موقعیت مکانی قبلی اش بازگشت
-نباید به اینجا می آمدی
+چرا!!!؟
-من نمیتونم حرف بزنم ولی به کسی اعتماد نکن...
هرچه سعی کردم که حرف بزند چیزی نگفت کلافه شده بودم یه حسی مثل پشیمانی....
ولی خب دور شده بود من تمام پول و طلا هایی که داشتم به توماس داده بودم اگر میخواستم جابزنم باید دوبرابرشو بهش میدادم...
پوووف خدایا کمک کن تا بتونم برم به دنبال سوالام و همه چیز تمام بشه به خوبی...